شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

معرفى كتاب 87

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

مصحف حمايل را از غلاف بركشيد و دست بران نهاد و سوگندان ياد كرد كه امراء سلطنت را با قير خان و ديگر امراء خوارزم هيچ بدى در خاطر نيست . . . قير خان و بركت خان و يلان نوغو و خان بيردى و سارو خان و كشلو سنگم و ديگر امرا همه در ميان آمدند و بر اين جمله سوگند خوردند ( مختصر ابن بيبى 188 ، الأوامر العلائيّه 429 تا 430 ) ، و اين در سنهء 629 بود . خوارزميان بدين ترتيب در پناه سلطان علاء الدّين سلجوقى درآمدند ، ولايات ارزن الرّوم را ميان ايشان قسمت كردند و عهد و پيمان بسته شد و منشور بنام هر يك بامضاى سلطان رسانيده با سيصد خلعت فرستادند . چون خوارزميان از خطّهء اخلاط كوچ كردند و بر صوب ارزن الرّوم روانه شدند و به طوغطاب پيوستند ايشان را مرغزارى چون روضهء بهشت پيش آمد بيكبار فرو آمدند و زين از پشت اسپان بر روى زمين نهادند و سلاح گشودند و سر بر بالين استراحت نهادند و در خواب نوشين شدند ، ناگاه از درّه‌اى لشكر مغل بر ايشان تاخت و خلقى بىشمار را علف شمشير كرد و هر كه روزگار او را مهلتى داده بود بجان امان يافت و در درّه و كوه يكايك و گروه گروه آواره شدند ، و چون لشكر مغول كار خوارزميان را بيكسو كردند آفتاب زردى بود ، با تيغهاى كبود خون‌آلود بر در اخلاط آمدند ، همه شب سواران و دبيرانى كه در شهر بودند تحفّظ و تيقّظ را كار بستند . بامدادى لشكر مغول كوچ كرده بود و آتشهاى فروزان بر جا گذاشته . صاحب ( ضياء الدّين قرا ارسلان امير الدّواة ) سوارى چند بيرون فرستاد تا تحقيق حال كردند و در مخاوف و مكامن نظر انداختند به هيچ گونه اثرى نيافتند . ناگاه پيرزنى از رخنهء ديوارى بيرون خزيد و نزد سواران دويد ، او را به خدمت صاحب بردند ، مادر قير خان بود ، گفت : ما در صحراى طوغطاب در خواب شده بوديم ناگاه هفتصد مرد جوشن‌پوش از لشكر مغول كه به شش روز